جوهر
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: جوهر

        جسمی سرخ رنگ را تصور می کنیم. دو چیز را از آن درک می کنیم:

        اولا این که جسمی هست و ثانیا این که رنگی وجود دارد که وابسته و قائم به

        این جسم است و این جسم محل و زیرنهادی است برای این سرخی.

 

      البته معلوم است که رنگ در تحقق و وجود خود، احتیاج به جسم دارد، یعنی باید

      جسمی باشد تا رنگ عارص بر آن گشته و در آن تحقق یابد؛ در حالی که جسم به رنگ

      ابدا محتاج نیست؛ یعنی اگر رنگ سرخ از جسم زدوده شود، آن جسم از جسمیت خود

      نمی افتد و باز هم جسم است.

 

      از سوی دیگر، اگر رنگ سرخ از بین رفته و رنگ دیگری جانشین آن گردد، جسم در هر

      حال باقی است، در حالی که اگر جسم نابود شود، رنگ سرخ یا هر گونه رنگی که

      داشته، از میان خواهد رفت.

      بنابراین، رنگ، قائم و وابسته به جسم است، اما جسم قائم به چیزی نیست.

 

      آنچه مانند جسم، وجودش قائم به خود باشد و برای تحقق به چیزی دیگر احتیاج

      نداشته باشد، جوهر نامیده می شود و آنچه مانند رنگ، وجودش وابسته و قائم به

      چیزی دیگر باشد، عرض خوانده می شود.

 

      اول کسی که مفهوم جوهر را وارد در فلسفه کرد، ارسطو بود. وی جوهر را یکی از

      مقولات ده گانه قرار داد.

 

      اکنون برای آشنایی بیشتر با مفهوم جوهر که جایگاهی بسیار اساسی در فلسفه و

      منطق دارد، از زاویه دیگری به موصوع نگاه می کنیم:

 

 

        هنگامی که با یک شیئ روبرو می شویم، می توانیم دو گونه سوال بپرسیم.

 

      سوال اول این که:

      کدام ویژگی ها برای آن شیئ جنبه بنیادین و ضروری دارند، یعنی شیئ را آن چیزی

      می کنند که هست؟ و به عبارت دیگر هویت شیئ را بنا نهاده اند؟

      مثلا، وقتی می پرسیم میز حقیقتا چیست؟ منظورمان آن ست که از میان ویژگی ها و

      صفات زیادی که میز دارد، کدام یک از همه اساسی ترند؛ به این صورت که اگر میز

      آن ویژگی ها را از دست بدهد، دیگر میز نخواهد بود.

      به عنوان نمونه، رنگ یکی از ویژگی های میز است، ولی اگر تغییر کند، میز باز

      هم میز خواهد بود. در صورتی که اگر پایه های میز نباشد، دیگر به آن میز نمی

      گوییم.

      بنابر این می رسیم به اینکه کدام بخشها یا عناصر، نقش بسیار بنیادی دارند، و

      به عبارت دیگر، چه بودی آن شیئ را تعیین می کنند.

 

      سوال دوم این است که:

      چه ویژگی هایی در شیئ وجود دارند که در طی همه دگرگونیهای شیئ، پایدار می

      مانند؛ به نحوی که شیئ با اینکه تغییر می کند، همان شیئ باقی می ماند؟

      طبیعت مدام در دگرگونی است و ما همیشه به چیزهای در حال تغییر بر می خوریم:

      برگ، سبز است، بعد از مدتی زرد و پژمرده می شود. کودک به دنیا می آید، جوان

      می شود، پیر می شود و بلاخره می میرد و غیره... .

 

      مساله این است که اگر بخواهیم در باره همه این چیزهای دستخوش تغییر صحبت

      کنیم، باید امری زیر نهادی درشیئ باشد که همان طور که بوده ـ بدون تغییرـ

      باقی بماند و تنها صفات دیگر شیئ تغییر کند.

      مثلاً می گوییم برگِ زرد، پژمرده شد. انسانی که کودک بود، جوان شد، پیر شد،

      ومرد. میز، رنگ سبز داشت، بعدا به رنگ قهوه ای درآمد.

 

      در تمام این موارد، بی آنکه حتی خودمان نیز متوجه باشیم، داریم به موضوع و

      زیر نهادی اشاره می کنیم که به گونه های مختلفی در می آید و با ثابت ماندن

      این زیرنهاد است که ما آن شیئ را پس از تغییر ها و دگرگونی ها، هنوز همان شیئ

      می دانیم.

 

      اگر به این مطلب، یعنی وجود یک زیر نهاد برای شیئ، قائل نشویم، اساسا نمی

      توانیم بگوییم که تغییری اتفاق افتاده است؛ چراکه:

      تغییر، همیشه تغییر یک چیز است، یعنی چیزی هست که آن چیز، پایدار است و تنها

      صفات دیگرش تغییر می کند.

      در حقیقت، هر تغییر به یک نوع ثبات احتیاج دارد.

 

      بدین ترتیب، سوال دوم ما این است که آن چیز ثابت تر و پایدارتر که مبنای همه

      حرفهای ما درباره تغییراست، چیست؟ یعنی آن چیزی که خودش پایدار است، در حالی

      که خاصیتها و ویژگیهایش تغییر می کنند؟

 

      پاسخ هر دو سوال مذکور، امری است به نام جوهر.

      آنچه هویت اصلی شیئ را می سازد، همان است که در طول تغییرا ت پایدار می ماند

      و به این جیز بنیادین، جوهر می گوییم.

 

      این چیز همان طور که گفته شد، به هیچ چیز دیگری وابسته نیست و فقط قائم به

      خود است.

      بنابر این وقتی می پرسیم: این چیز واقعاً چیست؟ و جواب می دهیم برگ و یا

      انسان، برگ بودن و انسان بودن، جوهر می باشند برای این موجودات.

      برگ که جوهر است، زرد و پژمرده، می شود. در حالی که مثلاً سبز بودن یا اندازه

      برگ، جوهر آن نیست، زیرا رنگ و اندازه آن تغییرمی کندودرعین حال، برگ، برگ

      است.

 

      اکنون می پرسیم:

      جوهر حقیقتاً چیست؟

 

      جوابی که ارسطو به این پرسش می دهد و هنوز هم پاسخ اصلی محسوب می شود این است

      که:

      جوهر در حقیقت، نوعی نظم یا ساخت درونی و یاهمان صورت شیئ است. یعنی این که

      شیئ به چه نحو، تشکل و سازمان پیدا کرده است. انسان بودن یا برگ بودن، مجموعه

      سازمان یافته ای از توانایی ها و قوا است، به صورتی که نظم و ساخت پیدا کرده

      اند.

 

      به این ترتیب می توان گفت:

      جوهر، زیربنا و ساخت اصلی هر شیئ است که هویت آن را می سازد و قائم به خود

      است، یعنی نیازی به وجود دیگر ندارد. به همین خاطر، در تعریف آن گفته اند:

      امری است که اگر در خارج موجود شود، در موجود مستقل دیگری نخواهد بود، بلکه

      خودش امری مستقل و بی نیاز از موجودات دیگر است.

 

 

منبع:

 

 

        فلاسفه بزرگ